یسری ، دختر خوش قدم
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

وبلاگ یسری دختر خوش قدم " را با نام

yasra.fallahi

در اینستاگرام دنبال کنید .

نظرات خود را از طریق تلگرام با ما در میان بگذارید

telegram.me/yasrafallahi

[ سه شنبه 27 مرداد 1394 ] [ 18:51 ] [ بابای یسری جان ]

سلام یسری جان

صدای در می آید ، نترس ! این منم که بازهم به سراغت آمده ام .

عاشق ترین دلداده تو که در مسیر عشقت از آئینه هم صادق تر است اما کمی پرمشغله تر از همیشه

مشغلاتی که باعث نمی شود برایم یک عطر بی حواس ، یا یک عکس ناشناس شوی و موجب نخواهد شد که در هیاهوی زمان گم شوم بلکه با تو از نو ساخته می شوم .

دختر زیبای من ؛

صدای در می آید اما بگذار قبل از گشودن آن برایت بگویم، درست است که من نام شقایق هایی که در این چند ساله روییده اند را بلد نیستنم و به قول سهراب "چیزهایی هست که نمیدانم مثلا سبزه ای را که بکنم خواهد مُرد" ، اما این ها دلیلی نمی شود که یکدانه دخترم را از یاد برده باشم. بی شک فلسفه آشنایی من و تو آنقدر پیچیده است که وقتی نبینمت تنم از درد یخ می زند و چشمهایم از اندوهی گسترده تاول ، و باز میان تمام لحظاتم تو را تمنا می کنم.

مخاطب خاص من؛

صدای در می آید اما بگذار قبل از گشودن آن اعتراف کنم ، از آخرین باری که دست به قلم شدم قریب به شش ماه می گذرد و تو در مقابل دیدگانم به زیبایی رنگین کمان قد کشیدی بدون آنکه خاطرات این شش ماه را مرور کرده باشی .

و اما امشب طعم دیگری دارد که برایت می نویسم ، حال عجیبی دارم ، بغض گلویم را می فشارد برای حرف های نگفته ای که تو خودت خوب آنها را می دانی .

امشب آخرین شب تنهایی من توست ، امشب خدا نیز شاهد آخرین خلوت من و تو خواهد بود و فردا رنگ و بوی دیگری خواهد داشت.از فردا من مجددا پدر می شوم و مامانت دوباره مادر و این تو هستی که برای اولین بار خواهر می شوی ،محرمی و البته مرهمی برای تو زاده می شود و خانواده کوچک ما چهار نفره خواهد شد و برای این است که با تو یک بغل حرفهای ناگفته ای دارم که من را دلتنگ تر از همیشه ات کرده است.

نفس بابا؛

صدای در می آید اما بگذار قبل از گشودن آن بگویم که قریب به پنجاه و دو ماه است خدای متعال تو را امانت به من سپرده است و در این ایام خیلی وقتها دل شکسته و غمگین، یا سرمست و شادمان بوده ام و همیشه این نگاه تو بوده که ضربان قلبم را تنظیم می کرده است.

والبته گاهی نیز دلم می خواسته فارغ از پله های خسته سی و چند سالگی ام ، بی لکنت ثانیه ها ، بی دغدغه ، محض خاطر اشک چشمم ، برای دختر اسفند بنویسم اما انگار مداد تازه ای پیدا نمی شد!

و اگر هم پبدا می شد شاید ﺑﺮایت چیزی نمی نوشتم چون ﭼﺸﻢ ﻫﺎیم را ﮐﻪ میدیدی ﺑﺮای ﺳﺎل ﻫﺎ از ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﮐﺎﻓﯽ بود .

نازنین دخترم ؛

صدای در می آید اما قبل از گشودن آن میخواهم آخرین حرف دو نفره ام را برایت به یادگار بگذارم تا متهم به تبعیض نشوم . میخواهم برایت بنویسم که چه جایگاهی در قلبم داری.

دوست دارم آنقدر از تو بنویسم که همه بدانند این دختر من ، گوشه ای که نه تمام قلب من است و دوست دارم آنقدر بنویسم که همه بفهمند آنچه امروز من دارم از برکت وجود این دختر خوش قدم است که بودنش مایه خیر و برکت زندگی مان بوده و اگر بگویم اتقاقات خوب زندگیم با آمدن او تکمیل شد گزافه نگفته ام .

بی شک داشتن اتومبیل و خرید مسکن و ارتقاء شغلی و تکمیل تحصیلات و رفاه اجتماعی در زمانی برایم اتفاق افتاده است که نفس های تو امید بخش زندگمان بوده و بخاطر این از تو و خدای تو سپاسگزارم.

دخترم ، یسری ؛

صدای در می آید اما قبل از گشودن آن ، کلام آخرم با تو این است ، می دانی وقتی از تو می نویسم شعر جدیدی آغاز  می شود ، فعل هایم همه قافیه می شوند و من غزل غزل برایت ضعف می کنم و این به شناسنامه ها هیچ ربطی ندارد ! تا دیروز هرچه می نوشتم عاشقانه بود اما از امروز هرچه بنویسم صادقانه است . صادقانه خواهم نوشت چقدر دوستت دارم ، صادقانه خواهم نوشت هوای تو اجابت تمام عشق است و من به تو شکوه یک قنوت عاشـقانه را پیش می کشم ، تویی که معجزه کوچک زندگی من بوده و هستی و خواهی بود.

بخاطر لحظاتی که تو ا فراموش کرده ام مرا ببخش و به قول مولانا " تو می دانی ، که من بی تو نخواهم زندگی را "

امضاء : بابای یسری جان

صدای در می آید ، برخیز و درب را باز کن ، گویی کسی منتظر است به استقبالش برویم و شاید هم بزرگی باشد که باید اینگونه خطابش کنیم

"خوش آمدی امیر"

[ دوشنبه 21 تير 1395 ] [ 22:51 ] [ بابای یسری جان ]

سلام یسری جان ؛

امروز که برایت می نویسم روزی است مثل تمام روزهای دیگر ، مثل وقتهاهایی که هوای تو به سرم می زند و می نشانمت کنار رویاهایم ، دستهای دلواپسی ام را قفـل میکنم به بودنت ، حرف‌های زیادی از سرم عبور می‌کند ، دهانم را محکم می‌گیرم و دلتنگی از میان چشم‌هایم بیرون می‌زند .

مثل روزهای بی تکراری که تنهاترین اتفاق بی دلیل زندگی ام بودی ، مثل روزهایی که همه چیز و همه جا مثل خواب های کودکی رنگی بود و صدای خنده های بی بهانه می پیچد .

دختر زمستانی من ؛

می خواهم با تو به سرزمین احساس سفر کنم ، چشمانت راببند ، گوشهایت را به باد بسپار ، تصور کن ابر و بادی را که بازی کودکانه ای سر گرفته اند ، آسمانی که دارایی اش را با زمین تقسیم می کند و زمینی که  بوی خاک باران خورده اش فضا را پر می کند .

خوب گوش کن انگار صدای پای کسی می آید ، کسی که حضورش هندسه زندگیمان را تغییر خواهد داد . یکی از جنس من ، از جنس تو ، یکی که با پای برهنه به جهان کوچکمان وارد می شود و در هوای گرم تابستان پیراهنم را خیس از اشک شوق می کند . یکی که باز من را رسوای دوست داشتن خواهد کرد و صدای نفسهایش ممد حیاتم می شود .

عزیز بابا ؛

این لحظه با شکوهی است که خداوند کودکی دیگر را به ما امانت خواهد داد تا او نیز در خاطره های خوب ، شریکمان باشد . تا او دوچندان کند لذت زندگیمان را و همدمی باشد برای روزهایی که نیازبه مرهم و محرم داری.

هرچند ماهها با تولدش فاصله داریم اما خبر خوب آمادنش دلم را هوایی کرده ، درست همانند ماههایی که چشم انتظار تو بودم .

هرچند او در آغوشم نیست و امکان شنيدن صدايش را ندارم اما ميان تمام نداشتن ها دوستش دارم .

و کلام آخر فرزند ارشد من ؛

درست است که منتظرم کودکمان بیاید تا رازهای  جاده سکوت را برایش مشق کنم ، اما دلم برای هم آغوشیِ صمیمی‌ِ تنهایی مان تنگ خواهد شد ، برای نوازشت ، برای صدا کردن‌های تو ، برای حرف‌های خوب ، برای دوست داشتن‌های بی‌ انتها ، برای شب‌های بدون خواب و برای گریه های شبانه ات .

عشق من ؛ تو تنها دلیل دلتنگی هایم هستی و باآمدنت در زمستان زندگی ام را طراوتی دوچندان بخشیدی و رونق زندگی امروز من مرهون قدوم مبارک تو است ، دختر خوش قدم .

[ شنبه 19 دی 1394 ] [ 7:14 ] [ بابای یسری جان ]

سلام یسری جان ؛

سلام بر تو دختر شیرین تر از جانم ، که به دست هایم حرکت میدهی و به ذهنم کلمه .

سلام برتو دردانه ام که سکوتم را سنگین می کنی و حرف به حرف زبان مادری ام را متجلی می شوی .

سلام بر تو که هدف و مقصود زندگیم هستی و درخت آرزوهایم با تو بارور می شود .

خوش آمدی به صفحه امروز دفتر خاطراتم .

بیا و کمی در برم بنشین ، آتشی روشن کن ، گرمایی بیافکن که در اولین روز از آخرین ماه پاییز سردم شده و سخت به گرمای دستانت محتاجم ، همان دستهایی که کمی بزرگتر شده اند و سطح بیشتری از دستم را می پوشاند .

بیا کمی نزدیکتر ، به چشمانم زل بزن ، بگو چقدر دوستم داری تا من هم اعتراف کنم که از تمام دنیا به تو خرسندم ، به لبخندت ، به نگاهت ، به نوازشت و به تکلمت .

اعتراف می کنم تا آنجایی که دستت را بر پیشانی ام می نشانی و چشمانم را بر مرزهای سنگی این خاک می بندی تو را عاشقانه دوست دارم .

شیرین زبان من ؛

میخواهم ماجرایی را تعریف کنم.

چند روز پیش دوستی برایم نوشت نام دخترتان به چه معناست ؟

در جوابش گفتم به معنای دختر خوش قدم .

پرسید معنای دیگری هم دارد ؟

گفتم آسایش پس از سختی هم معنا می دهد.

پرسید مگر در زندگیتان سختی کشیده اید ؟

تاملی کردم و گفتم ، نه !!

او دیگر هیچ نگفت و من هم سکوت کردم ، سکوتی ممتد ، به نشانه تفکر ، به نشانه تقدیر و به نشانه سپاس .

او را نمی شناختم و من برایش غریبه بودم اما دوست داشتم به او می گفتم ، سهم انسانها از زندگی دویدن های پیاپی است و من از این قانون مستثنی نبوده ام .

این همه آرامشی که مرا دوره کرده حاصل روزهای رفته زیادی است که برای خودم اشعار سرد نیمه تمامی سروده ام که گاها تلخ بودند و کدر .

موهای سفیدم را که می بینی یا همین بغضی که در تنم دارم ، ما حصل دویدن های مکرر است از ایستگاهی به ایستگاهی دیگر .

دوست داشتم به او می گفتم اکنون که کلمات ، دنیای بی حصار من هستند ، کاش حروف الفبا بیشتر بود تا بهتر می توانستم روزگارم را توصیف نمایم تا بهتر بفهمی روزهای زیادی را سپری کرده ام و از جنجالها بالا آمده ام ، همان روزهای فراوانی که سعی کرده ام شبیه خودم باشم نه کس دیگری.

اما او دیگر نبود همه اینها را بشنود و یا بود و دیگر وقت نداشت .

دختر آرزوهای من ؛

اکنون با تو چنین مناجات می کنم ، تا برسم به خدا تا برسی به حقیقت .

تا بدانی که نبودن هم رنگی دارد و خدا با نبودنش معنا می یابد .

تا بفهمی اوست که همه جا ما را می بیند و خود دیده نمی شود با آنکه از رگ گردن به ما نزدیک تر است .

اوست که پدیدار آورنده "نون " ، "قلم " و "قاف " است و هر روز در حضور او "بای ذنب " تکرار می شود.

چه بسا لحظاتی را که احساس می کنی راه نفست را گرفته اند و اضطراب بر تو مستولی می شود ، اما همان لحظات هم او در کنار توست و دلیلی برای آرامشت می شود .

شاید اوقاتی را تجربه کنی که برای عقده گشایی نیازمند دستی می شوی ، اما دستی نیست مگر آنکه یدالله فوق ایدیهم

عزیز بابا ؛

دریا اگر موج نزند ، زنده نخواهد بود و فراز و فرود  جزیی از زندگی است .

بی انصافی است اگر بگویم "یسری " گشایش پس از سختی است ، که هر لحظه برای من آسانی فراهم بوده است . هر لحظه فاصله بین من و او یک لبخند بوده و با یک بسم ا... همه چیز تمام شده و همه چیز را بخشیده و شروع شده است .

پس تو هم آرام و آرام شروع کن و واژه به واژه تسلیم او باش و در پرنیانی از غزل و عطر گل سرخ لبیک گویان به پرواز بیا تا بر تو ارزانی بخشد آنچه را که لایقش هستی .

آنگاه می توانی زیر لب زمزمه کنی فان مع العسر یسرا .

[ دوشنبه 2 آذر 1394 ] [ 9:13 ] [ بابای یسری جان ]

 

سلام یسری جان :

سلام بر تو دختر زیبا روی من ، سلام بر تو که در هجوم گریه ها ، دلم پناه تو را می گیرد و سلام بر تو که اگر فرصتی بدست آورم از ابر ترانه ای برایت می سازم تا واژگان خیسم را هزاران بار تقدیم تو کنم .

حالت چطور است عزیز دردانه بابا ؟

می‌دانم که ماهاست هیچ نامه‌ای به مقصد تو ننوشته ام و حتی در این حوالی رد پایی از من دیده نشده تا روزگارت را بهاری نماید و به این خاطر شاید کمی تو دلگیر شوی از من .

اما درهمین نیامدن هایم ، تصویر تو دنیایی از شور و اشتیاق پیش رویم قرار داده که شکوفه های امیدم را بارور می کند .

و چقدر خوشحالم که اینک بازهم برای تو می نویسم و برایت به یادگار می گذارم روزهایی را که داشتن تو مسرور و شادمانم میکند و این را خوب می دانم که این همسُرایی من ، روزی بیرق مهربانی تو و یا گاهی مرثیه خوان روزهای رفته مان می شود .

روزهایی که باد از دریچه نیم گشوده ای می وزد و دفتر شعرم پریشانه ورق می خورد و امیدوارم در آن لحظات اندوه روزگار را نچشیده باشی.

دختر شیرین زبان من :

در آستانه سه سال و پنج ماهگیت با سبدی از گلهای ارغوانی و به همراه دنیایی از غزل و واژگان ناب ، مهمان خانه دلت شده ام تا برایت بگویم وقتی تو را فرشته گونه در خانه مان دارم به پرواز در می آیم ، و دلم می خواهد به همه بگویم چه روزهای شیرینی است این ایام که طنازی کودکانه ات بر سنگفرش دلم اسب می رقصاند و روحم  به برکت تو ، سیراب از خاطرات سبز می شود .

و البته گاهی جست و خیزهای کودکانه ات و شیطنت های معصومانه ات مکدرخاطرمان می کند ، اما مگر می شود گلایمند باشم وقتی دستانم به واسطه تو پر از عطر گل های سوسن می شود .

دخترآرزوهایم :

اکنون در روز میلاد کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (س) به سراغت آمده ام برای عرض تبریک .

آمد ه ام تا مبادا متصور شوی فراموشت کرد ه ام ، که اگر چنین بیاندیشی سخت در اشتباه خواهی بود .

آمده ام تا احساس غرور کنی و همه بدانند که در چنین روزی با تمام مشغلاتی که دارم دخترم را فراموش نخواهم کرد .

آمده ام فریاد بزنم ، این دختر است که به کالبد یک زندگی جان می دهد ، و این دختر است که برای دیدنش باید دنیا را کوچک کنی تا عظمت او را دریابی ، و این دختر است که خنده اش به شکوفه ها جان دوباره ای می بخشد ، و این دختر است که حاضر نمی شوی پلک بزنی تا از دیدنش حتی برای لحظه ای محروم نشوی .

و البته دختر من که زمزمه های روانم می شود و برایم برکه را دریا و دریا را بی نهایت می سازد .

و البته دختر من که پروانگی ام با وجود او آغاز می شود و البته دختر من که وقتی در آغوش من جا خوش می کند ، بغضهایم به خاک سپرده می شوند و البته دختر من که قبل از آنکه فرزندم باشد یک دختر است و این یعنی روا شدن یک نذر ، دفن شدن خستگی ها ، نغمه خوش زندگی ، سبز شدن یک جوانه ، پل زدن به آسمان ، زایش یک روز خوب ، درک حس خوب زیستن ، و نواختن زیباترین موسیقی ماورایی

و کلام آخر ؛ دخترم گلم ؛

در اینده تو بزرگ خواهی شد و ازدواج خواهی کرد و بچه دار می شوی

دوست دارم این نصیحت پدرانه ام را بپذیری که هیچگاه برای خداوند متعال جنسیت فرزندت را مشخص نکن و بگذار خودش انچه را می خواهد به بهترین نحو برایت رقم بزند و البته فرزند سالم و صالح حق طبیعی توست که آنهم انشاءالله به امر خداوند محقق می شود .

اما اگر فرزند دختری به دنیا آوردی نماز شکر بخوان که خدا تو را لایق دانسته و امانتی مهمی را به تو عطا نموده است.

از خدا سپاسگذار باش که دختری به تو عنایت نموده که همیشه دلش مال توست .

و از خدا قدردانی کن که بهشت را به خانه تو داده است و این یعنی خوشبختی

 

[ يکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 6:31 ] [ بابای یسری جان ]

سلام بر توعشق جاودانه ام ، سلام بر تو لمس شاعرانه من ، سلام بر تو که نفسهایت را به نفسهایم گره می زنی و دستان کوچکت را دور گردنم حلقه می کنی تا دوست داشتنم رنگ نبازد ، سلام بر تو که دلت را خانه مهربانی ام کرده ای تا بدانم آنچه از زندگی دارم خاطره های زیبایی است که رهایم نمی کند و سلام بر تو که نگاهت محبت را می فهمد و آرامش را هدیه می کند و سلام بر تو دختر سه ساله ام که دلم را به امید آمدنت آذین بسته ام .

سلام یسری جان ؛

لحظاتی را که برایت می نویسم ، تکرار دیدنی ترین نمایش زندگی من است .

لحظاتی که تمام دلتنگی ها ، آخر خط همه دلواپسی ها، ، همه و همه تمام می شود و  می رسد آنچه برای رسیدنش ثانیه ها را میگذرانم .

اکنون سال من به لحظات تحویل نزدیک می شود ، بهترین لباسم را می پوشم ، بهترین عطرم را می زنم ، و اینک من خوشحال ترین مرد زمینم .

دختر همیشه دوست داشتنی من ؛

سومین سال بهار زندگیت را پشت سر گذاشتی و احساس می کنم بزرگ شده ای و دیگر نوشته هایم نیازی به مترجم ندارد . کلماتم را کاملا می فهمی ، می دانی فاصله محبت و عداوت چقدر است ، می فهمی دامنه عشق و کینه تا کجاست ، ناراحتی و خوشحالی را بهتر درک می کنی و البته امید را بهتر لمس می کنی . این روزها زندگی را خوبتر ورق میزنی ، با احتیاط بیشتری نگهش می داری و شاید هم قدرش را بهتر می دانی  .

بانوی قد کشیده من ؛

سال جدید تا دقایقی دیگر آغاز می شود . می خواهم برایت آرزویی کنم به بلندای خیال ، تا اوج خواستن تو و به زیبایی نغمه دل انگیز بهار .

می خواهم از خدا بخواهم خنده را همیشه بر لبانت بنشاند ، گریه ات از سر شوق و دلت آکنده از مهر و محبت باشد و تو را مدد رساند .

و صد البته تو هم تلاش کن ، قلمت را بردار و بنویس به نام خدا و بقیه اش را بسپار به او ، خود او می داند چگونه قرعه ات را در بیاورد که دنیا به کام تو باشد . فقط خالق توست که ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ، ﺻﻮﺭﺗت را ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻧﺴﯿﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﻌﻄﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺪ می کند  ، پس به راهت ادامه بده پشت سرت را نگاه نکن و به او اعتماد کن . جز او هیچکس نمی تواند نجاتت دهد وقتی در میان نگرانی هایت غرق میشوی .

دختر زیبا رو ی من ؛

در این ساعات که پشت پلک هایت ستاره چین آسمان شده است و خواب شیرینی را تجربه می کنی ، می خواهم برایت بنویسم تا بعدها که این دلنوشته ام را می خوانی بدانی که هیچگاه از یاد تو غافل نبوده ام و هر آنچه را از دست برآید کوتاهی نکرده و نخواهم کرد و شاید دغدغه های کاری ام گاهی نوشتن برایم دشوار کند اما مطمئن باش لحظه به لحظه عمرم به تو فکر می کنم و هیچگاه رد پایت را گم نخواهم کرد .

ای همزبان من ؛

خواستم با این کلمات صورت درست دوست داشتنم را در دفتر کوچکت بگنجانم ، حالا تو بگو شعر یا درد دل ، نوستالوژی یا چیزی شبیه شوق که هر دو یک روی سکه زندگی هستند .

خواستم با این کلمات بگویم حکایت زندگی ام دوست داشتن شب های پرستاره توست و محض خاطر تو می نویسم که خواهان ایستادنی و خستگی پاهای خسته ام را می فهمی .

و کلام آخرم ؛

سال دارد عوض می شود ، میخواهم هنگام تحویل سال به تو فکر کنم و به همسرم و به آینده زیبایمان و نه به هیچ چیز دیگر

تو هم همراهی ام کن و آمین بگو ، این فلسفه ساده ای است اما معجزه کوچک می خوانمش .

دستانت را بالا بیاور و بخوان:

یا مقلّب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محوّل الحول و الاحوال حوّل حالنا الى احسن الحال

[ جمعه 29 اسفند 1393 ] [ 1:52 ] [ بابای یسری جان ]

سلام یسری جان ؛

زمانی اینچنین می نویسم که شش روز از بهمن ماه سال نود سه گذشته و اینبار می خواهم برایت از دوست داشتنهای بی انتهایم بگویم و نه از دردلهای ناگفته ام و از روزهای خوبی با تو حرف بزنم که خودت خالق آنها هستی .

از روزهایی سخن بگویم که کمی رها شده ام از روزمره گیهای همیشگی ام و خیلی راحت تر می توانم خیابانها را رد کنم و بلوارها را قدم بزنم تا به همان پارکی برسم که درختانش 1048 روز سن دارند ، درست هم اندازه با روزهای رفته عمرت و سایه هایشان وسعتی دارد به اندازه بی قراری های دلم . و آنجا در کنارت بنشینم و از رازهایی بگویم که گاهی هم به چشمانم سرایت می کند .

دختر گلم ؛

وقتی اینها را میخوانی شاید حافظه ات یاری نکند ، در روزهایی که خود هیچ معنای رقابت را نمی دانستی در جشنواره ها و مسابقاتی شرکت می کردی ، و مورد آزمون قرار می گرفتی تا برآورد کنی که این ایام به کام تو است یا به نام دیگران.

در آغاز این داستان شاید مشتبه می شد که رقابتهای دشواری خواهد بود ، اما من که به سحر سیمای تو ایمان داشتم و امیدوارتر از همیشه بودم .

یاد می آید آن روزی که چشمان رنگین تو بهاری ترین زمستان را برایم رقم زد ، گفتم این همان دختری است که سربلندم خواهد کرد ، مورد توجه و لطف دیگران خواهد بود و او را دوست خواهند داشت و روزی که فهمیدم 903 نفر فقط به افتخار تو دوبار عدد 3 را فشرده اند (33) دانستم که خواب من کم کم دارد تعبیر می شود و این همان چیزی بود که آرزویش را داشتم و دارم .

بانوی کوچک من ؛

امروز هم موهای سفیدم را شمردم تعدادشان بیشتر شده بود ، نمی دانم تا کجا تماشاگر تو خواهم بود ، اما امروز ندای درونم به بزرگی تو گواهی داد و فهمیدم خورشید بازهم متولد می شود اینبار نه از مشرق بلکه از نگاه گرم تو .

به این ایمان آوردم که چشمان تو آفتابی ترین ظهر ممکن را به باران تبدیل خواهد کرد و  لبخند زیبایت دانه های روشن باران را وادار می کند تا برایت زیارت نامه بخوانند و یقین حاصل کردم که آسمانی ترین پرندگان هم هیچ ترسی از نشستن بر روی دستان مهربانت ندارند .

امروز دانستم برای خنداندن ماه نیازی به سفربه آسمانها نیست ، که اگر تو لبخند بزنی ، هاله ای از شادی قمر زمین را فرا می گیرد.

عزیز دلم ؛

این جشنواره نیز همانند دو جشنواره قبلی به پایان رسید ، با این تفاوت که جایگاه تو روند صعودی داشت و اینبار یک رتبه تک رقمی به همت تمامی دوستانی که دیده و یا ندیده دوستشان داریم ،تقدیم به تو شد.

رتبه ای که اگر بهبود بخشیده میشد دور از انتظار نبود ، چراکه تبلیغات آنچنانی برایت نشد و فقط دوستانی کمکمان کردند که تو را برای خودت میخواهند و نه چیز دیگری.

دخترم ؛

با اتمام این جشنواره ، مبلغی به تو اختصاص گرفت ، سن و سال کوچکت اجازه نمی دهد با تو مشورت کنم که قصد و نیتمان چیست ، در عین حال ما ( من و مامان ) تصمیم گرفتیم این مبلغ را به شکرانه سلامتی تو به دیگرانی هدیه کنیم که واقعا به آن نیازمندند و می توانند دعا گویمان باشند . هر چند مبلغ اندک است ( که مطمئنا اگر اول هم می شدی همین قصد را داشتیم) اما دلم می خواهد یاد بگیری درسی را که از این جشنواره برای تو و من باقی می ماند .

دلم می خواهد بفهمی ، وقتی شبها سر بر بالینت می گذاری ، هستند کسانی که تمام آوارگی و اندوهشان را در چهارسمت زمین فریاد می زنند و کسی صدایشان را نمی شنود . وقتی از امکانات و تکنولوژی روز بهره می بری ، هستند کسانی که دلشان را به صدای تلوزیون همسایه شان خوش کرده اند ، وقتی لقمه غذا را در دهانت میگذاری ، کمی آنطرف تر هستند کسانی که برای تکه ای نان خدا را شکر می کنند و آه می کشند . هنوز هم هستند کسانی که زیر اندازشان تکه ای کارتن هست و رو اندازشان آسمان پرستاره و وجود دارند کسانی که لباسهای زمستانی شان شکل و شمایل تابستانی دارد و عابر مغرور آن را به حساب گرمازدگیش می گذارد .

پس تو هم ببخش که وقتی می بخشی گویی حج شکوهمندی را به جا می آوری و بی شک گمنام ترین حاجیه زمان خواهی بود .

خدایت چنین خواسته و رسولش به این شکل فرمان داده و دوازده امامش اینگونه زیسته اند .

و حرف آخر؛

هیاهوی سرد زمان را بی خیال باش ، یکبار دیگر بیا در آغوشم بشین این لحظات را ، نوازش تو سالها جوان ترم میکند ، احساس می کنم بر شانه های باد سوار هستم . عطر تو همراه با وزش ملایم این کویر خشک ، تقدیری می شود تا من از داشتن تو متبسم گردم و مطمئنا این یک رویای موازی نخواهد بود .

و تا یادم نرفته بگویم من هم ﮐﺎﻧﺪﯾﺪا ﺷﺪﻡ ! ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﯿﺰﯼ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﻘﺎﻣﯽ ، ﻣﺮﺍ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ  .

یسری خوبم ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﮐﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ .

[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 8:47 ] [ بابای یسری جان ]
[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 15:32 ] [ بابای یسری جان ]

سلام یسری جان :

اکنون که برای تو می نویسم قالی زندگیمان به آخرین شب پاییز سال نود و سه رسیده است .

پاییز هزار رنگی که با چله نشینی شب یلدا به پایان می رسد و جای خودش را به زمستانِ سردِ دوست داشتنی می دهد .

جابجایی پی در پی فصل ها و تغییر رنگ طبیعت چیزی نیست جز یک معجزه آسان ، از این فلسفه ساده تر نمی شود و در شگفتم که این موجود دوپا نه درسی می گیرد و نه تاملی می کند ، او نه بر نقش بی نظیر خاک تفکر می کند و نه با خاطره های آشنا همراه می شود ، چون فقط خودش را می بیند و بس

دختر گلم ؛

با این مقدمه می خواهم تو را آماده کنم برای روزهای سرد ، برای روزهایی که شاید جسمت سرد نباشد اما ممکن است دلت یخ بزند و به دنبال جایی بگردی تا دلسردیهایت را با دلگرمی معاوضه کنی . نمیدانم دلخوشی هایت را در کدام خانه قدیمی و یا روی کدامین تاقچه پیدا خواهی کرد اما آرزو دارم آن عطر بی حواس و یا آن عکس ناشناس تو را به شاخه گلی میهمان کند تا بخندد دلت ، نه بگرید چشمانت .

این آرزوی هر پدری است که دخترش را خوشبخت ببیند و آرامشی رویایی را برای او تصور کند

تحفه من ؛

بلند ترین شب سال را برای هم صحبتی با تو انتخاب کرده ام تا بلندترین ناگفته هایم را در سکوت تو بخوانم ، شاید روزی لازمت شد .

شاید خیلی وقتها گوشَت درد بگیرد از این همه بی صدایی ، از تظاهر بیزار شوی ، احساس کنی آنقدر دور شده ای که برگشتنت ممکن نیست ، وسعت زمین محدود شود و واژه ها رنگ تکرار پیدا کنند و در آخر دلت بشکند ، تازه آن وقت احساس می کنی قطعه ای از بهشت را لازم داری تا گوشه اي از آن بشينی ، زانوهايت را بغلت بگيری و يک دل سير گريه کنی .

آن هنگام دلنوشته های من مرهمی خواهد بود برای چشم انتظاری ات ، برای آنکه سرازیری زندگی تو را مکدر نسازد ، پچ پچ آدمها تو را در بی کسی محو نکند و باعث نشود که یکی یکدانه من آهی از ته دل بکشد.

نفس من ؛

دوست داشتم امشب کلماتی را برایت بیاورم که در، خَتم کودکی ات ، چراغ راهت باشد ، دوست داشتم در این شب طولانی تو را مُجاب کنم که تمام آن افکار مشوشی که ممکن است در بزرگسالی تو را به بازی بگیرد ، شاید این روزها دغدغه اصلی من باشند ، اما من مشکلاتم را خوب حل می کنم و شاید هم خوب دست و پنجه نرم می کنم !

و آخر کلامم اینکه ؛

وقتی تو را در آغوش دارم تمام دنیا از آنِ من است و زمانی که از من دور می شوی دنیایم محصور می شود به خیال با تو بودن . همان تصوراتی را می گویم که احساساتم را خیس ، چشمانم را نمناک و لحظات زندگی ام را ناب و دوست داشتنی  تر از قبل می کنند.

این روزها که شیرین زبانی ات را به رُخم می کشی ، وجودت به دستانم حرکت می دهد و به ذهنم کلمات .

دوست دارم ، تمام هوایی که تو در آن نفس می کشی را بو کنم تا رد کلامت به گوشم برسد ، تا حُرم نفسهایت آرامم کند

دوست دارم آن هنگام که مستحق فریادم چشم در چشمم بدوزی ، نگاه سنگینم را بفهمی ، نگذاری دلتنگی، دل نازکم کند و به هر بهانه کوچکی چانه ام بلرزد

اما نگرانم که انگشتانت را بر لبانم بگذاری ، و بگویی  هیس . . . !

« باباها که فریاد نمی زنند » !!

[ يکشنبه 30 آذر 1393 ] [ 20:17 ] [ بابای یسری جان ]

دوستان عزیز:

از اینکه همواره با کامنتها ، نظرات و  بازدیدهای مکررتان موجب دلگرمی مان بوده و هستید کمال تشکر را دارم.

همانطور که ملاحظه می فرمایید یسری جان در جشن بزرگ نی نی وبلاگ شرکت نموده که برای رسیدن به جایگاهی شایسته نیازمند حمایت شما بزرگواران خواهد بود، لذا خواهشمند است در صورت تمایل عدد 33 را به سامانه 1000891010 پیامک نمایید .

[ جمعه 28 آذر 1393 ] [ 22:25 ] [ بابای یسری جان ]
[ جمعه 23 آبان 1393 ] [ 13:30 ] [ بابای یسری جان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا به يقين با (هر) سختى گشایشی است!
2
آرشيو مطالب