یسری ، دختر خوش قدم

مشق های بی غلط پدرانه

   یسری عزیزم ؛ دیر زمانی نیست برایت می نویسم ، شاید به تعداد روزهایی که در کنارم بودی و هر لحظه تصورت کرده ام . با تو بودن با من عجین شده است و گویی فکر و ذهن مرا در غل و زنجیر کرده ای که جایی نرود و فقط در خیال تو پرواز کند . اما دخترم ؛ خیالت جمع آنقدر دنیا کوچک است که هیچگاه نمی توان پرواز کرد و از آن کوچکتر بعضی آدمها هستند که نه تنها نمی خواهند به اوج برسند بلکه زندانی ساخته اند و دیوارهای آن را رنگ اسمان پاشیده اند تا بگویند آسمان هم در تسخیر ماست . نفس بابا ؛ نمی خواهم فکرت را مشوش کنم ، اما باید بدانی در اطرافت چه می گذرد و بدانی که گاهی نمی شود غم را در صندوقچه ای گذاشت تا هیچ کس متوجه صدا...
3 شهريور 1391
1