یسری ، دختر خوش قدم

قراری در نزدیکی بهار

سلام یسری جان ؛ حالت چطور است دختر زیبای من ؟ خوبی ؟ نمی دانم اینبار چگونه آغاز کنم ! 65 روز است که بصورت علنی چیزی از دلم ننوشتم و این را هم خوب می دانم که کاسه صبرت لبریز شده است از نبودنهایم . شاید در این مدت با کسی دیگر هم درد دلی نکرده باشم ، اما در همین نبودنهای گاه و بیگاهم ، دو دلنوشته دیگر برایت به یادگار گذاشته ام که روزی آنها را خواهی خواند ، اما نمی توانستم منتشرشان کنم شاید شخصی بودن آن و یا بهتر بگویم کاملا محرمانه بودنشان مجابم می کرد که آنها را در وبلاگت نگذارم و خوشایند نمی دیدم که مطلبی را بنویسم و برای آنها رمز بگذارم . دختر عزیزم ؛ دختر عزیزتر از جانم ؛ اکنون که ب...
24 اسفند 1392
1